|
آذربايجان سیاستی
|
همانگونه که می دانيم، کاربرد هر واژه و يا عبارت در عالم سياست، از وجوه مختلف برخوردار است، که دو وجه از اين وجوه عبارتند از؛ الف: وجه زبانی ب: وجه حقوقی.
توجه به وجوه فوق الذکر، در گفتار و نوشتار، از اهميت فوق العاده ای برخوردار است. بعنوان مثال وقتی در نوشته ای سياسي، شما می گوئيد: (( دريای مازندران ))، از طرفی به نامی اشاره داريد که در تاريخ ادبيات، حداقل از زمان فردوسي، يعنی هزار سال پيش، کاربرد داشته و اين دريا را به مردمی که در حاشيه آن می زيسته اند نسبت می داده و حدود جغرافيائی آن را مشخص می کرده است و از سوی ديگر، با بکارگيری اين عبارت، وجه حقوقی حقی که اين مردمان حاشيه نشين بر اين دريا دارند را اشاره می کنيد! درست بهمانگونه که با بکار گيری واژهء کاسپين در مورد دريای فوق الذکر، به تعلق تاريخی اين دريا، به مردم ايران و ملاحظات حقوقی و معنائی آن، که اشاره بوجود تاريخی کاسپين ها در کنارهء اين دريا دارد، توجه می دهيد!
يا مثلأ وقتی می گوئيد ايراني، از طرفی اشاره داريد به مردمانی از يک گروه و تيره انسانی مشخص، که خود را نجيب و آزاده می دانند و از سوی ديگر اشاره می کنيد به مردمانی که در يک حوزهء مشخص جغرافيائی با فرهنگ و تمدن و تاريخ ويژهء خويش زندگی کرده و می کنند و بر اين اساس، از منظر حقوقي، دارای حق ويژه بر يک حوزهء مشخص زيستی - جغرافيائی! هستند!
يا زمانيکه می گوئيد؛ (( ترک ))، اشاره به مردمی از تيره ای خاص مغولی - چينی داريد که سکونتگاه اصلی ايشان در مناطق ماوراء قفقاز بوده است که در طی هزارهء اخير، در مناطق مختلف آسيا و اروپا پراکنده شده اند، ولی وقتی می گوئيد (( ترک زبان ))، اشاره به مردمی داريد که، جدا از وابستگی قومی و نژادي، در حال حاضر به اين زبان تکلم می کنند.
با مثال فوق، بخوبی روشن می شود که بکار گيری درست واژگان، از چه اهميتی برخوردار است؛ با توجه به مثال فوق، مثلأ اگر درنوشتهء خود بگوئيد: (( ترکهای ايران ))، ترکها را تيره ای ايرانی معرفی کرده ايد که از منظر تاريخي، بخشی از طوايف ايرانی بوده اند و بر اين اساس، شايد حقوقی خاص؟! بر آنها ملحوظ است، در حاليکه اگر بگوئيد ترک زبانان ايران، شکل قضيه، از اساس، فرق خواهد کرد!
واضح تر بگويم؛ وقتی می گوئيد ترک زبانان ايران، به موضوعی صحيح اشاره کرده ايد، و آن، وجود مردمانی ايرانی تبار است، که زبان مادری شان ترکی شده است! اما وقتی می گوئيد ترکهای ايران، يعنی اقوام غير ايراني، که در بخشی از ايران ساکن هستند و (( اين )) غلط است.
شايد در مورد عبارت (( ترکهای ساکن ايران ))، از دورهء تهاجم ترکها به ايران در عصر سلاجقه، تا دورهء ايلخانيان و مغولها و اقوام ترکی که در زمان صفويان به ايران کوچانده شدند، بتوان با ديدهء اغماض نگريست، اما پس از اين تاريخ و حداقل از چهار صد سال پيش تا کنون، از منظر قومی ? نژادي، ديگر اثری از اين طوايف، وجود ندارد و در زمان حاضر بر اثر آميختگی آن مردمان با ساير مردم ايران، از آن اقوام، تنها زبانی بر جا مانده است، که صد البته زبانی آميخته با زبانهای بومی منطقهء آذربايجان مانند آذری و همچنين با فارسی و عربی و … است، که بنام زبان آذري، يا با اغماض (( ترکی ! )) خوانده می شود.
اين زبان، تا پيش از اينکه به خط فارسي، عربي، يا لاتين نوشته شود، تنها يک گويش بوده است. بر اين اساس، فاقد ادبيات مدرن و نوشتاری از منظر تاريخی است و تک و توک، نوشته های موجود به اين زبان، قدمتی بيش از چند صد سال ندارند که آنهم مربوط به زمان آشنائی طوايف ترک و ترکمن و مغول با فرهنگ ايرانی و زبان فارسی است! چرا که ترکها و مغولها، اصولأ خط و نوشته و دانش را امری مذموم و بيهوده می دانسته اند و بزرگترين افتخار در نزد ايشان، شکارچی خوب بودن، جنگجوئي، و داشتن رمه و چادر و زن فراوان بوده است!!!
بگذريم از سند سازی ها و جعلياتی که اينروزها آقای مايکل لدين از مؤسسه اينترپرايز، وابسته به کاخ سفيد و آقای ريچارد آرميتاژ، معاون سابق وزارت خارجه آمريکا و همکاران ايرانی ايشان! در ايران و جمهوری آران؟! و عثماني؟! بعمل می آورند، بلکه بتوانند برای تجزيه طلبان، شناسنامه و سند و هويت و تاريخ مصرف! درست کنند!………..
از بحث خود دور نشويم ! آنچنانکه گفتيم، هر واژه و عبارت، در عالم سياست، غير از وجه زبانی و ادبي، دارای بار و محتوای سياسی خاص است که در فرهنگ واژه های سياسي، تاريخچه و موضوع خاص خود را حمل می کند.
بر اين اساس، بکارگيری واژه ها و عبارات در نوشته های سياسي، لزومأ تطبيقی با وجه ادبی خود ندارند! و صد البته ممکن است گاهی دقيقأ و نعل به نعل، منطبق بر وجه ادبی خود باشند. دراينجا ذکر دو نمونه می تواند روشنگر باشد؛ در روزنامه قانون که در زمان ناصر الدين شاه و توسط ميرزا ملکم خان منتشر می شده است می خوانيم : (( جمع کثيری از خلق ايران ! ، به چندين سبب خود را از وطن مألوف، بيرون کشيده، در ممالک خارجه، متفرق شده اند . در ميان اين مهاجران متفرقه، آن اشخاص باشعور، که ترقی خارجه را با اوضاع ايران تطبيق می کنند، سالها در اين فکر بودند که؛ آيا به چه ترتيب می توان به آن بيچارگان که در ايران گرفتار مانده اند، جزئی امداد برسانند. پس از تفحص و تفکر زياد، بر اين عقيده متفق شدند که به جهت نجات و ترقی خلق ايران، بهتر از يک روزنامهء آزاد، هيچ اسباب نمی توان تصور کرد… )) .
،
اگر دقت کنيم، ميرزا ملکم خان، بعنوان يک اديب سياسی نويس، دراين نوشته کوتاه خود، در دو جا از عبارت خلق ايران، و در مجموع چهار جا از واژهء ايران و يکجا از واژهء وطن و يکجا از عبارت (( ممالک خارجه )) استفاده کرده است. اگر عبارت (( خلق ايران )) را با عبارت (( ممالک خارجه ))، در کنار هم قرار دهيم، خيلی ساده در می يابيم که نويسنده ، اين دو عبارت را کاملأ آگاهانه و با علم به محتوای سياسی هر دو عبارت، يکی را مفرد و ديگری را جمع بکار برده است! يعنی اينکه نگفته است: (( خلق های! ايران )) و گفته است خلق ايران! چرا که سهل انگاری در کاربرد کلمهء خلق از نظر ادبی و جمع بستن نادرست آن، می توانسته است مشکلات حقوقی از منظر سياست ايجاد کند! درست بهمانگونه که با بکارگيری غير مسئولانه عبارت (( خلقهای ايران ))، توسط گروههای سياسی عصر رضاشاه، که متأثر از فرهنگ وارداتی بودند، موجبات مشکلات قومی و قومگرائی در دهه های اخير، فراهم آمد !
ميرزا ملکم خان، بدرستی از واژهء خلق، بعنوان يک ملت! استفاده می کند و با بکار گيری کلمهء ايران، در چهار جا، غير قومی بودن نام کشور ايران و ملی بودن آن را از منظر سياسي، متذکر می شود!
همانگونه که می دانيم در ايندوره، يعنی عصر قاجار و ناصر الدين شاه، اروپائيان، بنابر سنت هرودتي؟!، ايران را، پرشيا يا پرشين می ناميدند! و اين خطای تاريخی ايشان بود که بنابر سنت درگيريهای خويش با امپراطوری هخامنشي، از ايران، تحت عنوان سرزمين پرش يا پارس نام برده اند! در حاليکه ايرانيان همواره( بنابر مکتوبات و اسناد موجود ) خود را ايرانی و سرزمين شان را ايران ( کتيبه داريوش بزرگ ? تخت جمشيد ) می ناميده اند . از سوی ديگر، ملکم خان با کاربرد عبارت ممالک خارجه، بدرستی اشاره به مملکت ها و يا کشورهای مختلف(( از منظر حقوق سياسی )) دارد، در برابر و مقايسه با مملکت ايران و خلق و مردم ايران!
همانگونه که می بينيم، او از منظر حقوق سياسي، نه د رمورد ممالک خارجه و نه در مورد ايران، واژه و عبارتی که نشانی از هويت قومی و يا زبانی و مذهبی داشته باشد، بکار نمی گيرد، چرا که از منظر علوم سياسي، دخالت دادن مؤلفه های فوق در تعريف هويت ملی و کشوری و حقوق بين الملل، خطاست و منجر به ايجاد سوء تفاهمات حقوقی می شود و اينکار، تنها توسط استعمارگران و در رابطه با طرح تجزيه کشورهاست که مورد استفاده قرار گرفته و می گيرد!
او همچنين در نوشته خود، با بکارگيری واژهء وطن درمورد ايران، اشاره به سرزمينی واحد دارد که موطن و محل تولد ايرانيان است. دقت کنيد که او واژهء وطن را نه درمورد مناطق و ولايات و استانهای ايران همچون آذربايجان، کردستان، بلوچستان و يا …، بلکه در مورد کل اين مجموعه بکار می گيرد.
و اما در مورد دوم، برخورد غير مسئولانه و احمقانه شاهان ترک قاجار، با همين عبارات و واژه هاست! اين شاهان فاسد و لاابالی و خائن، که در طی حکومت صد و سی و يکساله شان، سرزمين کهن ايران، توسط غارتگران و استعمار گران، چپاول و غارت شد و تکه تکه شد و بغارت رفت، از سر گنده گوئی! و قمپز در کردن های توخالی برای خلق مفلس، سرزمين تحت سلطه خويش يعنی ايران را، (( ممالک محروسه ؟!)) می خواندند و به اين عنوان سکه می زدند و سخن می راندند و نامه می نگاشتند !!! که چه؟ که آري؛ ما امپراطورهائی همچون امپراطور روس و يا شاه و ملکهء انگلستان هستيم که بر ممالک ؟! مختلف حکومت می کنيم!!! اگر بياد آوريم که اکثر شاهان قاجار، حوزهء اقتدارشان، چيزی در حول و حوش حرم سراها شان بوده است! آنگاه پی خواهيم برد که کاربرد اين واژگان، چقدر ابلهانه و سفيهانه بوده است !!
دقت کنيد که همزمان با ميرزا ملکم خان که از مملکت ايران و خلق ايران صحبت می کند، ناصر الدين شاه قاجار، هر ده و ده کوره را يک مملکت بحساب می آورد و حوزهء اقتدار خويش را (( ممالک محروسه )) می نامد! درست مثل مش قاسم در رمان بياد ماندنی ايرج پزشکزاد (( دائی جان ناپلئون ))، که از روستای خويش، غياث آباد، بعنوان (( مملکت غياث آباد )) ياد می کند !!! ، ناصرالدين شاه نيز از شهرستان اراک، بعنوان (( مملکت عراق عجم؟! )) نام می برد!
خوشبختانه در آنزمان، آنها که فرهنگ ساز بودند، ميرزا ملکم خانها، ميرزا آقاخان کرمانی ها و قائم مقامها بودند، نه شاهان ترک و شازده های تبريز نشين ايشان !!
اکنون نيز که استعمار، دندان تيز کرده است تا ميهن را تکه پاره کرده و مردم ايران را همچون مردم عراق، توسط مزدوران سرويس های امنيتی خود، قتل عام کند و گناه آن را به گردن گروههای موهوم و يا دست ساز خويش بياندازد، گروهی ابله و مزدور بی جيره و مواجب، و يا خائن و وطن فروش و مزدور، با بکار گيری غلط و نابجای واژه های سياسي، دارند زمينه های تجاوز جنايتکاران غربی را فراهم می کنند و صد البته برای سرپوش گذاشتن بر ننگ و خيانت خود، تلاش دارند تا از موضع دفاع از حقوق مدنی و يا قومی و زبانی وارد شده، مظلوم نمائی کنند !
مثلأ يکی از اين مزدوران بی جيره و مواجب، ( البته فعلأ بی جيره و مواجب ! چون که بعدأ ممکن است همچون مسعود بارزانی به کسوت نوکران آمريکا مفتخر شود و صاحب جيره و مواجب شود!!! ) که در حماقت و سفاهت، روی پاچه ورماليده هائی همچون پورپيرار و چهرگانی و هيأت وبهاری و صمد لی و تبريزلی و… را سفيد کرده است! در فحش نامه ای وقيحانه، و در چند جا، از عبارت (( ملت های ايران ؟! )) استفاده کرده است که شايد در نگاه اول بنظر آيد، اين ابله، از سر حماقت و ناآگاهي، همچون کودکان دبستاني، عبارات سياسی را غير مسئولانه بکار می برد، اما با کمی دقت در حالات نامتعادل ايشان و قوم و قبيلهء خائن شان ( حزب دمکرات
کردستان ايران ؟!)، که از آمريکا و شخص جرج بوش، رسمأ برای حمله به ايران و بمباران و قتل عام مردم دعوت بعمل می آورند!، متوجه می شويم که خير! اين کاربرد نادرست عبارت ((ملت های ايران )) کاملأ آگاهانه و بر اساس و در راستای اجرای طرح تغيير جغرافيای سياسی خاور ميانه است و تفاله هائی همچون اين درويش ابله ( فراماسون؟! ) صرفأ مجريان و پادوهائی بيش نيستند!! که در حال زمينه سازی برای اجرای آن مقاصد شوم هستند!
نيازی نيست که کسی سياسی کار باشد و دارای سواد آنچنانی باشد تا بتواند درک کند که درايران، تنها يک ملت زندگی می کند و آنهم ملت ايران است و صد البته هر ملتي، مرکب از مردمانی است با تيره های مختلف انسانی و مذاهب و زبانها و گويشها و آداب و رسوم متفاوت.
شما نمی توانيد بگوئيد ملت ژرمن و يا ملت اسلاو و يا ملت انگلوساکسون يا ملت کاتوليک و پروتستان و ارتدوکس، اما می توانيد بگوئيد ملت آلمان، ملت روسيه ، ملت انگلستان و .، بر همين اساس ، شما مجاز نيستيد بگوئيد ملت ترک و يا کرد! اما می توانيد بگوئيد ملت ايران!
ملت، مفهومی حقوقی است، که در حقوق بين الملل، دارای معنائی خاص است که پيشتر توضيح داده شد. بنابر اين، هنگاميکه فردی در يک نوشتهء سياسي؟! از عبارات (( ملت های ايران و يا کشوری کثيرالمله؟!! (1) )) استفاده می کند، از دو حال خارج نيست؛ يا بيسواد و نا آگاه نسبت به علوم سياسی و حقوق بين الملل است و از روی حماقت! و بی مسئوليتي، ولنگارانه از هر واژه و عبارتی در يک نوشته و يا سخنرانی استفاده می کند و يا آگاهانه و به منظور پيشبرد يک سياست خاص است، که در مورد فوق، دقيقأ خوش خدمتی به بيگانگان، در جهت اجرای مقاصد ضد مردمی و غير انسانی استعمارگران است!
بنابر آنچه آمد، از روشنفکران ، نويسندگان و رهبران سياسي، انتظار می رود که در سخنان و نوشته های خويش، حساسيت لازم را در گزينش واژه ها و عبارات بکار گيرند تا مبادا سهل انگاری در اينمورد، دستاويزی برای بيگانگان و وطن فروشان شود تا منافع ملی ايران و حقوق تاريخی شهروندان اين سرزمين را مورد تعرض قرار داده و يا زير سوال ببرند !
هموطنان عزيز دقت فرمايند که از بيگانگان و مزدوران حقير ايشان، که در کسوت ظاهری مبارزه؟! به خيانت و نوکری بيگانه مشغولند، انتظاری نيست. اين فواحش سياسي، دير يا زود، افشاء خواهند شد! اما از مدافعين راستين حقوق مردم ايران و منافع ملی ايشان انتظار ميرود به مسئوليت تاريخی خود در صيانت از حقيقت و جلوگيری از تجاوز به ناموس واژه ها، عمل نمايند!
…
7 آذر 86
زيرنويس: 1 ? نگارنده شک ندارد که اولين کسيکه در تاريخ معاصر جملهء؛ (( ايران کشوری ست کثيرالمله )) را بکار گرفته، يا خود کارگزار مستقيم استعمار پير ( انگليس ) بوده است و يا توسط ماموران کهنه کار سرويسهای جاسوسی به شکستن اين تخم لق در دامن مردم ايران ترغيب شده است! همانگونه که می دانيد؛ لنين قبلأ اين عبارت ( کشور کثيرالمله ) را در مورد امپراطوری روسيه تزاری (( که ملتها و سرزمينهای مختلفي، همچون لهستان و يا بخشهائی از ايران را تصاحب کرده بود )) بکار گرفته بوده است و سپس، در ترجمهء آثار وي، وارد ادبيات سياسی ايران شده است و متأسفانه! فعالين سياسی چپ ( و در واقع چپ های انگليسي؟!!! )) آنرا بطور گسترده و کاملأ بيمورد و غلط، استفاده و تکرار کرده اند، بگونه ای که امروز هر بچه شهرستانی که از پدر و مادرش قهر می کند و به عالم سياست وارد می شود تا عقده گشائی کند، اولين عبارتی را که می آموزد و کمبودهايش را احساس می کند که می تواند با آن التيام بخشد، تکرار طوطی وار اين جمله است که؛(( ايران کشوری است کثيرالمله! ))، بدون اينکه حتی برای يک لحظه بيانديشد که اگر ايران، کشور است؟ ديگر نمی تواند دارای ملتهای متعدد باشد! و اگر دارای ملتهای متفاوت است، که ديگر کشور نيست! بلکه سازمان ملل است!!!!!!!!!
اين احمقها فکر می کنند که هر دهکوره ای را می توان يک کشور خواند و هر لهجه ای را يک زبان و هر قوم و قبيله را يک ملت! جهان بينی اين نوچه ها و پادوهای استعمار، با اينکه ده خود را ترک کرده اند! اما فراتر از جغرافيای روستايشان، نرفته است!
جالب اينستکه با اولين نقدی که روبرو می شوند و احساس می کنند که پنبه های تخيل کودکانه شان، رشته شده است، چنان افسار پاره می کنند که بيا و ببين!؛ همانند چهار پايان جفتک انداخته، پالان به زمين می اندازند و چنان عرعر شوونيست و فاشيست و پان فلانيست! شان به هوا می رود که تو گوئی دير گاهی ست در فراق کاه و يونجه، درد اليم کشيده اند! و کس نبوده که حتی نعل شان کند!! … و در اينجاست که بسراغ فرهنگ لغات می روند تا شاهد مثالی بيابند که آهای خلايق نگاه کنيد؛ درست است که ده و روستای ما، محدودهء جغرافيائی اش به اندازه ای بوده که اگر سنگی می انداخته ايم به انتهايش می رسيده است و مستراح نداشته است و حمام نداشته است و مدرسه
نداشته است و جاده نداشته است … اما از زمان ابوالبشر ما قرابيه می خورده ايم و به (( بيا )) می گفته ايم؛ (( گل )) و اجدادمان همانها بوده اند که در يک شب، سر هفتصد نفر را می بريده اند!….. و آن يکی می گويد که نگاه نکن که امروز اسم من گلمراد است، من زمانی برای خودم غلغل ميرزا خياط گوسپنديان بوده ام با سه ذرع مملکت و يک دفتر چهل برگ مشق شب، به زبان ِ فاخر ِ پشکل تپه ای!!!………
و در پايان، وقتی که ديگر همهء در ها رابسته می بينند، روی به قبلهء عالم آورده، با خواندن روضهء دو طفلان مسلم، افسارشان را به کاخ سپيد می بندند و بست می نشينند که يا ما را به سگی آستان قدس خود بپذيريد و به قلاده ای زرين، مفتخرمان کنيد و يا از شر اين هموطنان و اين وطن و اين هويت و آدميت، خلاصمان کنيد که بيش از اين تحمل انسان بودنمان نيست!! ای لعنت بر اين حقوق شهروندی! که ما را از هرچه هويت چس الاغ تپه ای بود، خالی ساخت!…………